| 10/19/2018 - جمعه 27 مهر 1397
Menu

مرگ چیست

 

يکى از مسايلى که هنوز براى عده زيادى از مردم جهان حل نشده و معنى آن روشن نگرديده است ، مسئله ((مرگ )) و حقيقت آن مى باشد. از اين جهت است که مردم از آن مى ترسند و از شنيدن نامش کراهت دارند. اما همه آنان مى خواهند بدانند که حقيقت مرگ چيست ؟

درباره حقيقت ((مرگ )) نظرات مختلفى وجود دارد بسيارى از دانشمندان براى روشن کردن آن ، مثالهاى گوناگونى زده اند. در آينده به چند نمونه از آنها اشاره مى کنيم :
به طور کلى معنى و حقيقت ((مرگ )) عبارت است از جدا شدن روح از بدن و بريده شدن علاقه آن دو از يکديگر، وقتى بين روح و بدن ارتباط و علاقه باشد انسان حيات دارد. اما وقتى اين ارتباط بريده شد و روح از بدن جدا گرديد ((مرگ )) حتمى است .
وقتى بين آن دو، ارتباط و علاقه باشد انسان حرکت مى کند، چشمش ‍ مى بيند، گوشش مى شنود، قلبش مى زند و دست و پايش حرکت مى کند و آن چه سبب اين کارها مى شود روح است ، در حقيقت همان روح است که همه چيز را به آن نسبت مى دهند و اعضا و جوارح ابزارى در خدمت او هستند. هنگامى که انسان مى گويد چشم ، گوش ، زبان ، دست و پاى من فلان کار را مى کنند در حقيقت مقصودش از (من ) روح است ؛ زيرا روح به وسيله چشم مى بيند، به وسيله گوش مى شنود، به وسيله زبان تکلم مى کند، به وسيله مغز درک مى نمايد، به وسيله پا حرکت مى کند و به وسيله دست کارهايى را انجام مى دهد. اگر اين وسائل نباشد روح به تنهايى نمى تواند کارى انجام دهد.
اما وقتى روح ، ارتباط و علاقه خود را با بدن قطع مى کند، آن بى حرکت مى شود و بايد دفن گردد و در قبر مى پوسد و از بين مى رود، ولى اين پوسيده شدن ، لطمه اى به روح او وارد نمى کند و روح همچنان باقى مى ماند و به صورت موجودى مستقل و اصيل به زندگى خود ادامه مى دهد. مثال هايى که براى حقيقت روح زده اند از اين قرار است .
1 - بعضى گفته اند: بدن و روح مانند کشتى و کشتيبان اند، جدايى ناخدا از کشتى ، ارتباط و علاقه او را از کشتى جدا مى سازد. با اين که حقيقت ناخدا غير از کشتى است نيرويى که کشتى را اداره مى کند و آن را از غرق شدن نجات مى دهد نيروى ناخداست . روح هم نسبت به بدن همان علاقه را دارد و در حقيقت روح ، بدن را رهبرى مى کند. (همانند ناخدا در رهبرى کردن کشتى ) و با جدا شدن روح ، بدن نابود مى شود.
2 - بعضى ديگر گفته اند: روح به منزله نورى است در تاريکى تن . بدن با اين نور از مجراى گوش مى شنود، از مجراى چشم مى بيند، از مجراى دهان و زبان مى گويد. همچنين حواس ديگر در بدن به برکت روح فعاليت دارند، هرگاه اين ارتباط و علاقه بريده شود نور از بدن قطع مى شود.
پس ، حقيقت مرگ عبارت از بيرون رفتن نور از اين محل و قرار گرفتن آن در جاى ديگر است و با رفتن روح ، بدن تاريک مى شود، چنانچه پيش از دميدن روح تاريک بوده است .
براى روشن شدن مطلب فرض کنيد: در کلبه اى که چندين سوراخ داشته باشد چراغى روشن نماييد، از اين سوراخ ‌ها نور و روشنى بيرون مى رود. اين چراغ روح کلبه است ! تا زمانى که در کلبه باشد، حيات دارد و نور از سوراخ ‌ها بيرون مى رود اما اگر چراغ را بيرون ببريد آن جا تاريک مى شود و در واقع مى ميرد. پس مرگ ، جابه جا کردن چراغ و بيرون بردن آن از بدن است .
3 - عده اى علاقه روح و بدن را به راننده و ماشين مثل زده اند، راننده ، روح و جان ماشين است و تا زمانى که راننده داخل آن باشد، ماشين روح دارد و حرکت مى کند. اما وقتى ماشينى کهنه و اوراق شد و ديگر قابل استفاده نبود راننده ، آن را ترک مى کند وقتى راننده آن را ترک نمود علاقه خود را از آن بريده است .
4 - بعضى علاقه روح و بدن را، به اتاقى مثل زده اند که شخصى سال ها داخل آن بوده است . در اين مدت شخص به اتاق علاقه پيدا کرده است . اما به مرور زمان و در اثر حوادث روزگار اتاق پوسيده و به خرابى مشرف مى شود. شخصى که در خانه ساکن است چون ديگر آن را قابل استفاده نمى بيند و مى ترسد که ناگهان بر سرش خراب شود علاقه خود را مى برد و از آن جا خارج مى شود.
جان قصد رحيل کرد گفتم که مرو

گفتا چه کنم خانه فرو مى ريزد

از مثال هاى فوق مى فهميم که علاقه و ارتباط روح و بدن از باب حلول چيزى در چيز ديگرى و مخلوط شدن چيزى به چيزى نمى باشد؛ چرا که روح مجرد است ، خارج و داخل ندارد فقط علاقه به بدن دارد و مرگ قطع علاقه از آن است .
روى همين جهت بعضى از حکما گفته اند: روح مانند پوششى است که بدن را فراگرفته باشد. هم چنان که لباس دخول و خروج ندارد، روح هم دخول و خروج ندارد، بلکه گاهى به تن پوشيده و گاهى از آن کنده مى شود. بين اين دو اصلا سنخيتى نيست ((آفرين بر خدايى که دو موجود ناهماهنگ را به هم پيوسته است )).
5 - بوعلى سينا هم ، درباره حقيقت ((مرگ )) چنين اظهار نظر مى کند: ((مرگ )) جز اين نيست که روح و نفس آدمى آلات خود را که به کار گرفته است رها کند. (منظور از آلات ، همان اعضا و جوارح است که مجموع آنها را بدن مى نامند)، هم چنان که شخصى صنعت کار ابزار کار خود را ترک مى کند. روح وقتى از بدن خارج شد باقى خواهد ماند و راهى براى فنا و نابودى او نيست .
نيز مى گويد: حقيقت ((مرگ )) مفارقت روح از بدن است . اين مفارقت ، به معناى فساد و نابودى روح نيست . تنها چيزى که از اين مفارقت حاصل مى شود فساد ترکيب بدن و متلاشى شدن آن است . اما روح که همان ذات آدمى است هم چنان باقى مى ماند.خلاصه : با سپرى شدن عمر و فرا رسيدن ((مرگ ))، آن چه پايان مى پذيرد حيات بدن است اما روح باقى و برقرار مى ماند و پس از ((مرگ ))، به سراى ديگر منتقل مى شود و در اقامت گاهى جديد با شرايطى نوين به حيات خود ادامه خواهد داد.

از اين ملک روزى که دل بر کنم
سراپرده در ملک ديگر زنم
پس اين مملکت را نباشد زوال
ز ملکى به ملکى بود انتقال